من غرق در احساساتی می شوم که تو با آن ها رمانی نوشته ای و در حال نقش آفرینی در آن ستاره های غرورت را می شماری.... من اشک می ریزم از غم ، و تو می تازی برای شهرت بیشتر... من بی دریغ عشق می ورزم برای نگاهت و تو می بالی به خود در حبابی از غرور... من می بخشم تمام حس زیبای عاشقی را به تو ، و تو می خندی در ورای نقاب تاریک صورتت به سادگیه من... ومن چه پر شور غرق میشوم در داشتن آرزو های زیبا برای تو... و تو غرق می شوی برای پیوستن به رویاهای خود... تلخ است زمانی که پاسخ لبخندت را با تاریک ترین حس دنیا دهند... و تو محکوم میشوی برای چشیدن تلخ ترین حس ناپاک دنیا... کاش دنیا فقط من و تو را کم داشت ... کاش دنیا زمانی که سر بر شانه های لرزانم گذاشته بودی ، دیگر نفس نمیکشید... کاش میشد دنیا را از حرکت بازداشت زمانی که نگاهم در نگاهت خیره می ماند... کاش میشد بی توجه به تمام حرفای دنیا به نگاهت اعتماد کنم... کاش....می توانستیم حس پاک ناب عشق را در نگاه هایمان نقاشی کنیم. تا همگان از نگاهمان عشق را بخوانند. اما......زندگی چه ها که با عشق نمیکند... کاش دنیا فقط من و تو را کم داشت... کاش میشد عقربه های تمام ساعات دنیا را به خوابی عمیق فرو برد. او می خوابید و ما.....حس می کردیم تمام آن چیزی را که روزگار از ما گرفته است. کاش اندکی بخوابد برای خوشحالی دل هایمان... درگیر احساسات و عواطفی شده ام که نمی دانم تا چه اندازه باید به آن اعتماد کرد. درگیر مزه ی خوش دوست داشتن شده ام ولی نمی دانم دوست داشتن کسی که نمی دانم کیست؟ درگیر لحظه های شیرین عاشقی شده ام اما نمی دانم آیا عشق او نیز واقعی ست؟ درگیر چشمان زیبای او شده ام اما نمی دانم اویی که آیا روزی تنهایم میگذارد؟ درگیر طوفانی از دوست داشتن شده ام که نمی دانم آیا ارزش ویرانی آشیانه ی تنهایی ام را دارد؟ درگیر دنیای پیچیده ای شده ام که نمی دانم باری دیگر چه نقشه ای در سر ؛ برایم می پروراند؟ درگیر تپش قلب تنهایم شده ام که با ابهام می تپد برای دوست داشتن... و.... تولدی دیگر.... صدای وزش باد در گوش هایم نوای آهنگینی را برایم به ارمغان آورده است.... گویی احیای وجود تپش دیگری را برایم می خواند... از تپش تولدی دیگر... خوابی از دنیایی که نمی دانم کجاست؟ نمی دانم خورشیدش از کدامین سو طلوع می کند؟ نمی دانم آسمانش چه رنگی دارد؟ خوابی دیده ام ... خوابی از دنیایی که نمی دانم کجاست؟ هر کجا که باشد حال که چشمانت را به چشمانم دوخته ای ، دنیایم همانجاست.... تفسیر ندارد وجود حس زیبای تو در خواب من.... خوابی دیده ام.... خوابی از جنس نور...خوابی از اولین تپش بی قرار قلبم برای نگاهت...اولین... چه زود خوابم را میان این دنیایی که با من غریبه است؛ گم کردم..! من با چشمان باز، در بیداری ، به دنبال خوابی از جنس نور؛همه جا را خواهم گشت... من خوابی از تو را در میان انبوهی از آشفتگی ها گم کرده ام.... خوابی دیده ام... که می جویمش هر لحظه... می خواهم غرق شوم در دنیای زیبای خواب تو ودیگر هیچ گاه از خوابت چشم نگشایم... بمان...آنجا در خوابم ؛کسی را که دوستش می داری نیست،پس بمان. بگذار خواب هایمان آرام بگیرند لحظه ای در کنار هم! خوابی دیده ام.... یاد گرفته ام به آنان که دوستشان دارم با صراحت ابراز عشق کنم... یاد گرفته ام از عشق نهفته در دلم سخن بگویم... به آنان که دوستشان داشته ام ؛ گفتم که چه قدر .............. اما جوابی جز سکوت نیافته ام.... هر که را دوست داشته ام ؛مرا دوست نداشته است... اما یاد گرفته ام همچنان به آنان که دوستشان دارم با صراحت ابراز عشق کنم... ومی دانم مزه سکوت در مقابل دریایی از عشق پاک چیست؟ می دانم و چون می دانم در مقابل آنان که دوست می دارند مرا هیچ گاه سکوت نکردم... می دانم سکوت معشوق، عاشق را چه قدر می رنجاند... سکوت نکرده ام و جوابم را جز سکوت درنیافته ام... آنان که می توانستند امید رنگ باخته ی زندگیم را رنگی نو دهند؛سکوت کردند و مرا به آسانی رها کردند. و شاید من روزمره گی هایشان را دوچندان میکردم... که به آرامی در مقابل احساسات پرشورم سکوت کردند وآنان را از یاد بردند... "صبور باش ... با سختي هاي روزگار برق چشمانت که ستارگان را در جايشان ميخکوب کرده است را از بين نبر!" براي دل کلاس جبراني صبر گذاشته ام...! کلاسي که در آن به او صبر را مي آموزم... ص ب ر...براي رسيدن به ستارگان بايد صبر را به او بارها و بارها ديکته کنم... چه قدر براي يادگرفتن مقاومت مي کند...!هر چه ميکنم گويي نمي داند صبر چيست؟ بال هاي پروازش را گشوده است و مي خواهد ......... نمي داند بايد اندکي صبر کرد...براي پرواز بايد بالهاي قوي داشت ... بايد قوي پرواز کرد... بايد در کلاس درس به او بيشتر سخت بگيرم تا شايد بياموزد "صبر" را... براي دلم به آرامي نجوا ميکنم... می دانم چرا هر روزم را با سرعت به روز بعد می رسانم... حال می دانم ...می دانم چرانفس هایم را پی در پی به رخ روزگار تیره میکشم... می دانم! چون راه سبز زندگانیم را یافته ام...چون فهمیده ام وجودم با قدم نهادن در کدامین راه جانی دوباره میگیرد... من خشنودم از راهی که یافته ام...خشنود اما تنها... تنهایم در راهی که یافته ام...راه من راهیست دشوار... دشوار به وسعت دریاها... من هستم و راهی که می دانم چه قدر قدم زدن در آن برایم سخت خواهد بود اما روزی قدم زدن در آن را برای دلم به ارمغان می آورم. اکنون تنهایم در ابتدای مسیر سخت زندگی اما می دانم که می یابم اویی که سختی مسیر را به جان می خرد... می یابم اویی را که مسیر من مسیر زندگانی او نیز بوده است. و ما روزی قدم در مسیری می گذاریم که میدانیم چه قدر دشوار است اما در کنار هم به پیش می رویم برای درک معنای زندگی... و زندگی شکل میگیرد برای زندگانی ما... اویی که روزی می یابمش برای پرواز... برای راه تمام نشده ای که در طلب دوست بی قراری می کند. دستانم را به سردی میله های یخ زده ی دل عادت می دهم ،می فشارمشان در نبود دستان تنومند تو... و پر میکشد دلم برای پرواز... چه آرامشی دارم اینجا؛ میان دل و دست در دست میله های آهنین... زندگی کن...من به تو می گویم همچنان زندگی کن!! من به همه می گویم زندگی کنید..آنقدر زندگی کنیدتا زندگی کرده باشید... من هم به شما با زندگی کردن هایتان دل خوش کرده ام... من هم با نگاه به زندگی کردن های شما زندگی می کنم... بودن در کنار کسانی که به سادگی فرو افتادن برگی ؛ زندگی میکنند؛آرام، بی هیچ طوفانی از افکار بی جواب... زندگی می بخشد به من... زندگی میکنم به احترام عطر زیبای عشق مادر به فرزند... زندگی میکنم برای نگاه چشمان درد آلود پدرانی که عشق میدهند به آنان که دوستش می دارند... زندگی میکنم برای حس پاک کودکان با خنده های بی باکانه... پس زندگی کنید.من نیز زندگی میکنم با زندگی های شما. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

