X
تبلیغات
راز زندگی ها
راز زندگی ها

دنیا دنیا آرامش دارد خیرگی به چشمان دنیا دیده ی پر وقارت پدرم!

به تو که می نگرم چشمانم دریایی می شوند...

به تو که می نگرم قلبم طوفانی می شود...

چه ها کرده ای برایم تا قد کشیده ام..؟در دستان پرمهرت بزرگ شده ام ...

بزرگم کرده ای تا آب شدنت را در نمایش تلخ زندگی به رخم بکشی؟

در نگاهت می خوانم تمام شور زندگی که به من بخشیده ای...

و زندگی تا کنون در جریان است ...

نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1392ساعت 20:32 توسط شیوا| |

از نقاش چشمان زیبایت گلایه دارم! نقاشی بی نظیرش دلم را اشفته کرده است!

طرح زیبای چشمانت دلم را چند صباحی ست به غم واداشته است...

نقاشی زیبایی شده ای...و غرق در زیبایی ات چشمانت را به دوردست ها سپرده ای...به دوردست هایی که من در هیچ جایش جایی ندارم... درتمام عکس هایت خیره به من هستی؛نگاه خیره ای که فقط در عکس هایت دیده ام...

کاش حداقل من عکاس عکس هایت بودم تا لحظاتی سوی نگاهت مرا ؛وجودم را، پررنگ تر می کرد... عکس هایی که اکنون تنها یارشب های بی قراری ام شده اند...

می دانم حتی در نگاه خیره ات احساسی برای شور دلم نداری! می دانم...

نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1392ساعت 0:52 توسط شیوا| |


قدم می زنم در هوایی که با وجود خیالی تو اشباع شده است...قدم می زنم با امید دیدن چشمانت...

ناگهان نگاهم در نگاهت متوقف می شود!ناگهان نگاهم در چشمانت یخ می بندد.چشمانم بی آنکه خود بدانم درشتر می شوند...خیره به تو همچنان امیدوارند...

امید یه نگاه از تو را دارند. با نگاهم اندازه  تمام کتاب های  دنیا با تو سخن می گویم...چه می دانی معنای امید بی اندازه ی چشمان عاشقم را؟؟؟

با امید وصف نشدنی خواستنت ، نگاهت میکنم..چه می دانی صدای شکستن امید نگاهم وقتی نگاه بی خبر و سردت را برای چشمانم به ارمغان می آوری! چه می دانی...معنای نگاه پر امید و انتظار برای یافتن پاسخ خوب چیست؟

هر بار به تو خیره می شوم تا نگاهم کنی ..نگاهم کنی تا بسازم تمام آن رویاهایی که با وجودت در ذهن پرورانده ام...

منتظر می مانم هر روز؛هر ساعت...در خیال تو پرسه می زنم...در خیال مه آلود و مبهمت قدم می زنم...

گویی ذره ای در نگاهت برای من جایی نداری ؟!!گویی حتی در رویاهایت مرا به یاد نمی آوری؟!!

اما من با این نگاه پر امید و عاشق چه باید بکنم؟ چه کنم که هر که را می نگرد چشم بر هم می گذارد...گویی تعهد نامه ی وفاداری چشمانت را مهر و امضا کرده است! هر که را جز تو می نگرد آرام بی فروغ می شود ،خاموش می شود...

با نگاه بی فروغت چگونه پاسخ بی قراری چشمانم را می دهی؟!!

چگونه می توانی اینقدر آسوده از کنار کسی که آسودگی اش را ربوده ی ، عبور کنی؟

چشمانت مجرم هستند!در دادگاه دلم حتما آن ها را مجازات خواهند کرد...به جرم به دار آویختن تمام احساس من و سکوت معنی دار چشمانم...

چشمانت مجرم هستند!

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1392ساعت 13:20 توسط شیوا| |


نگاه پاک و پر عشقم را نمی بینی...آنوقت خیره به زیبایی دیگری می شوی؟!

خیره به زیبایی دیگری می شوی که نگاهش برای همگان است...

آنوقت نگاه مرا که فقط برای تو کنار گذاشته ام را نمی بینی!

عجب عدالتی ست..!

من  را همچون دیگران نگاه نکن!

حس نگاهت را پاک نمی دانم...با نگاهت همه را بازی می دهی و می گذری!

من را نگاه نکن...

بگذار یادی پاک از تو در ذهن من باقی بماند!

 به گمانم دستانت عطر دستان دیگران را می دهد...

آغوشت؛ عطر تن دیگران را دارد...

این را می دانم فرق است میان من وتو ؛ پس

لبانم را دوخته ام ،چشمانم را بسته ام تا بتوانم آرام گیرم...






نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1392ساعت 16:4 توسط شیوا| |

نمی دانستم تا به این اندازه غرق می شوم در حس زیبای چشمانت!
نمی دانستم تا به این حد تو را دوست خواهم داشت...
نمی دانستم تا به این حد ساعت ها خیره به عکس های سردت که نبودنت را دو چندان میکنند،خیره خواهم ماند...
تو را مینگرم اما جز فرار نگاهت چیز دیگری برایم نمی ماند..
جز دردهای بی امان قلبم...جز صدای بلند شکستن قاب دلم...
نمی دانستم روزی میرسد که برای دیدن دوباره ات روزهایم را با تمام ثانیه های کندش ؛ سپری کنم...
نمی دانستم باری دیگر بعد از سال ها  ؛شاپرک های کوچک قلبم هوایی می شوند...
نمی دانستم باری دیگر می توانم مزه ی عشق را به یاد آورم...
پس چرا با سردی نگاهت دیوارهای تازه ساخت دلم را می لرزانی؟
کاش نگاهت را هیچ گاه ندیده بودم...
کاش می توانستم شور عشق را از نگاه این شاپرک های عاشق بیرون کنم!
کاش اندکی حال دلم را از نگاه خیره ام بخوانی...و بدانی "تو" اکنون دلیل تپش قلبم شده ای ...بعد از سال ها دل مردگی...
اکنون که قلبم با عطر نفست احیا شده است چگونه او را باری دیگر در تابوت مرگ جای دهم؟
مزه ی خوبی دارد با قلبی زنده، زندگی کردن...

نوشته شده در جمعه سوم آبان 1392ساعت 19:39 توسط شیوا| |

گاهی باید بعضی از آدم ها را فقط از دور دوست داشت...
گاهی باید از هم دور شدبرای آرامش....
گاهی باید دور شد...

می روم و دور میشوم از اویی که می دانم برای من نیست...
می روم و دور می شوم از اویی که مرا نمیشناسد حتی!

می روم ...و تو را می سپارم به آنان که دوستشان می داری...
من سال هاست که روزهایم را با تنهایی آشنا کرده ام...

اما تو برو ، روزهایت را آمیخته با لبخند بساز...
زیباست دیدن لبخندت ؛ هر چند از دور...

اما لبخندت زیباست...به زیبایی رایحه ی گل های یاس...
دیگر نگاهم را نمی بینی...
دیگر با نگاهت ، دلیل نگاهم را زیر سوال نمی بری...

من خود می روم به سمت تلخی واقعیتی که درسکوت و نگاه سردت به من فهماندی...

من اکنون چشیده ام تلخی واقعیت را...
سخت است تحمل لحظات تلخ واقعیت ها...
اما من لبخند می زنم برای دله بی قرارم ...و آرام در گوشش نجوا می کنم:

"میگذرد...این هم میگذرد.."

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1392ساعت 20:48 توسط شیوا| |

می گویند عشق آن است که راضی شوی به رضای معشوقت...
عشق آن است که او با هر کس دیگر جز تو ،خوش بود تو هم خوش باشی به خوشی او...
می گویند عشق فقط نوشتن و خیره ماندن و حرف زدن نیست.
عشق شیر دلی می خواهد برای عمل!
عشق معشوقی می خواهد برای از خود گذشتن...
سخت است..اما آرام می کند قلب طوفان زده ی تنهایت را...
سخت است بگویم با هر که خوش باشی من نیز خوشم ...
سخت است تو را به این آسودگی از دست دهم...
عذاب می دهد تصور تو با آن های دیگر مرا!
تلخ است جای خالیه نبودنت در کنارم....
نمی دانم اکنون بودنت را در آغوش و قلب چه کسی به اشتراک گذاشته ای ؟!

اما می دانم هر کجا باشی ،با هر که باشی،شاد زیستنت برایم آرزویی ست بزرگ که تا کنون به گوش قاصدکان ریز و درشت دلم نجوا کرده ام.
آرام می شود قلبم وقتی به شادی نگاهت می اندیشم..
به گمانم عشق آن است که او خوش باشد و تو به خوشی او راضی!
پس خوش باش
می خواهم جنس پاک عشق را لمس کنی...
برایم همین کافیست...


نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1392ساعت 19:44 توسط شیوا| |

به گمانم تو را دوست می دارم زیاد...اما بی گمان دوستم نداری.
در نگاهم برای داشتنت بی اندازه تمنایت می کنم.
اما ...نگاهم را نمی خوانی ...
من غرق می شوم در خیال بودن با تو و تو بی خیال از عشقم مرا نمی بینی...
من درد می کشم از تپش بی امان قلبم و تو حتی نگاهم نمی کنی...
من بغض میکنم از بی توجهی نگاهت و تو عجیب مرا می نگری ...
تو مرا می نگری اما نگاهت جز سردی خیالم چیزی برایم ندارد....
خود و دنیایم را حس نمی کنم زمانی که در فاصله ی کمی از من می نشینی...
حس بودن در نزدت را گاه گاهی از دور چشیده ام...
این را می دانم ؛ بی پاسخ می ماند جواب سوال تفسیر حس بودنت ...همیشه!

نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1392ساعت 22:52 توسط شیوا| |

دنیا دنیای عجیبی شده است...

نگاه ها نگاهان عجیبی شده اند...

غریب بود برایم امروز نگاه ها و نگاه ها...

غریب و تنها در گوشه ای از این روزگار ...

نگاه های اطرافم نگاه های سردو ناپاکی بودند...!

چرا؟؟به هر کس می نگریدم گویی در سر نقشه ی سیاهی را  حلاجی میکرد.

کسی مرا ، نگاه پاک و تنهایم را ندید...

همه گویی در دنیای دیگری از کنار هم به آسودگی عبور می کردند و من ...

فقط نگاه می کردم به آنان که فریاد غریبگی نگاهشان تا آسمان رفته بود...

 هراسان در کناری به آسمان آبی خیالم چشم دوختم ...

من دلتنگ شده ام برای پرواز...

برای آبی زلال آسمانم...

کاش اندکی از پاکی دلت را به دست قطره های کوچت بسپاری تاببارند و  ارزانی آدم ها کنند..

آدم هایی که فراموش کرده اند پاکی عشق و زندگی را...

من تشنه ی قطرات پاک چشمانت شده ام ..ببار تا آرام شوم از دنیایی که نمی شناسمش دیگر...

ببار باران....ببار...

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1392ساعت 18:37 توسط شیوا| |

آدم ها به سادگی دلی را می شکنند...

خرد میکنند ...اندکی نگاه میکنند و بعد ...به  آسودگی می روند...

آدم ها گاهی حتی دیگر خود را نمی شناسند ...

آدم ها گاهی حتی دیگران را نمی بینند...

.فقط دنیا و بدی هایش را نظاره گر هستند...

آدم ها چه قدر دلم را میشکنند...

آدم ها چه قدر فرق دارند...

نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1392ساعت 10:35 توسط شیوا| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت